سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
کتابخانه های ایران



























یار جکیگوری

ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ این الان صدای ماسماسک دندونپزشکی بود، حس میکردم که داره چشممو از جا در میاره، دستشو گرفتم و گفتم : دکتر بیا با هم دوست باشیم!!! اونم گفت باشه باشه بعد که با هم دوست شدیم از اون ملاتش که به قول خودش جیوه و نقره و یه سری جفنگیات دیگه بود با ماله کشید روی دندون من و بعد هم گفت حالا اون دهنتو ببند، بعد گفت خوبه؟؟؟ منم گفتم بذار یکم باهاشون راه برم ببینم!!! اونم گفت مگه کفش خریدی؟؟؟ گفتم کفس نه ولی نعل چرا، چون هر کسی که برای بار دوم اونم با پای خودش میاد پیش شما فقط و فقط میتونه یک فروند خر باشه که اومده نعلش کنند، پس خیالت راحت دکتر جون دکترم خندید و اون دندون اوراسیاهش هم پیدا شدش بعد که اومدم باهاش خدافظی کنم یادم اومد که من اصلا برای ترمیم دندون هشتم نشسته از راست رفته بودم و دکتر ناودون هم کلا دوتا دندون هشت نشسته و ایستاده از چپ را پر کرده بود با اینکه روز اول اصلا اون یکی دندون را پر کرده بود بعد پی به دلیل قضیه اون بنده خدا بردم که رفته بودند میخ را از کف پای چپش در بیارند و دکترها با اشتباه؟؟؟ پای راستشو از گردن به باالا قطع کرده بودند خلاصه الان یه نوبت دیگه گرفتم و خیلی سر کلیه ها و آپاندیسم میترسم، خیلی خیلی برام دعا کنین من فقط همین یه آپاندیس برام مونده


نوشته شده در پنج شنبه 93/4/5ساعت 10:7 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

ببین این فتح ز استفناح تا کی
زساقی مست شو زین راح تا کی
در این اقداح صورت راح جانی
نظاره صورت اقداح تا کی
چو مرغابی ز خود برساز کشتی
صداع کشتی و ملاح تا کی
تو سباحی و از سباح زادی
فسانه و باد هر سباح تا کی
نفخت فیه جان بخشی است هر صبح
فراق فالق الصباح تا کی
چو جان بالغان لوحی است محفوظ
مثال کودکان ز الواح تا کی
چو فرمودست رزقت ز آسمان است
زمین شوریدن ای فلاح تا کی
از آن باغ است این سیب زنخدان
قناعت بر یکی تفاح تا کی
جراحت راست دارو حسن یوسف
دوا جستن ز هر جراح تا کی
ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت
زچشمت ساختن نواح تا کی
چو نفس واحدیم از خلق و واز بعثت
جدا باشیدن ارواح تا کی
دهان بربند در دریا صدف وار
دهان بگشاده چون تمساح تا کی
دهان بربند و قفلی بر دهان نه
ز ضایع کردن مفتاح تا کی


نوشته شده در شنبه 93/3/24ساعت 8:59 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

استاد داود در تک بیتی های خود میفرماید که:

مجنون به فکر لیلی و لیلا خودش مجنون به غیر

یارب بکن در انتها این قصه را ختم به خیر

در جایی دیگر در ترانه ای که استاد فرهاد اون را خونده شاعر میفرماید:

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده با بازار و خریداری نیست

آنکس که خریدار بدو رآیم نیست

وآنکس که بدو رآی خریدارم نیست

هر چی فکرشو میکنم وهر چقدر تحقیق کردم، در مورد عشق هیچ قانونی پیدا نکردم، همیشه یه جای کار میلنگه، البته خیلی ساله که من خبری از عشق واقعی تو زندگی های مردم ندیدم، ممکنه زن و شوهری با هم سالها زیر یک سقف زندگی کنند ولی این دلیلی بر عشقشون نیست، بیشتر تو این زندگی ها یک نفر داره از خودگذشتگی میکنه، بیشتر زن و شوهر ها همدیگر را تحمل میکنند، قدیم برای زنها زندگی مشترک سوختن و ساختن معنا شده بود و به خانه بخت رفتن با لباس سفید و برگشتن با کفن سفید بود و به این تحمل زجر افتخار هم میکردند، امروز ولی دختر ها سنت شکنی کردند و تقریبا با عملکردی مثبت در پی پس گرفتن حق پایمال شده چندین قرنی خود هستند، اما به شرطی که این سری از اون ور بوم نیفتند، چیزی که هست هر دختر و یا پسری دقیقا نمیدونند برای چی دارند ازدواج میکنند، یعنی برای فرار از شرایط مجردی دست به این کار میزنند و هر دو گروه هم به دید معجزه به ازدواج مینگرند، یعنی انتظار دارند که یک نفر بیاد و اونها را خوشبخت بکنه و از اون حالت قبلیشون نجاتشون بدهد و تا این طرز فکر همراه هر دختر و پسری باشه سرانجامی جز طلاق در انتظار این افراد نیست، ایکاش روزی برسه که هیچ دختر و پسری بدون علم و برای فرار از مجردی ازدواج نکنند و روزی برسه که لیلی و مجنون با عشق زمینی به عشق آسمانی هم برسند

فعلا کافیه کسی اگه سوال داره بپرسه

دی:


نوشته شده در سه شنبه 93/2/9ساعت 9:18 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در چهارشنبه 92/12/21ساعت 8:9 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 92/11/25ساعت 12:40 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 92/11/4ساعت 10:38 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |

این هم دومین اثر دادا داود بعد از رفتن به کلاس نقاشی


نوشته شده در سه شنبه 92/10/24ساعت 4:20 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

خیال او زوصل ناکسان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به روحم ضربه زد چیزی نگفتم
که این ضربه ز بوس ناکسان به
به داغ ضربه اش مردن بر این در
به جان او که از کل جهان به
به حق که زنده رود آب حیات است
و این شیراز ما باید شود له
اگر چه قافیه رفتست از دست
ولی این له بود حقا از آن به
همه دانند حافظ بهترین است
ولیکن گفته داود از آن به

نوشته شده در پنج شنبه 92/10/12ساعت 10:51 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |

روزی اردکی 5 تخم مرغ داشتی البته تخم اردک بودی، که چهارتا گرد و یکی استوانه بودی، و یکی استوانه هم بیشتر تکان میخوردی و هم بیشتر صدا میدادی، خلاصه اردکها به دنیا آمدندی و آن یکی هم از تخم اردک استوانهای شکل بیرون کشیدندی، که فهمیدندی آن یکی بابقیه خیلی فرق داشتی که از همه هم زشت تر بودی به طوری که به جوجه اردک زشت دو معروف شده بودی، اردک نیز که تحصیل کرده بودی به جوجه اردک زشت گفتی که نگران نباشی خره که تو بعدا از همه زیبا تر خواهی شد و جد بزرگم همی همچنین فرزندی داشتی که بعدش قو از آب در آمدی و تو نیز قو هستی و جوجه اردک زشت نیز خوشحال بودی که زوری قو خواهد شدی و زیبا، به همین خاطر به همه فخخر بفروختی و روزها کنار جوق گذر عمر بدیدی و آیینه ای به دست میگرفتی و تفاوتهای خویش را با قو میشمردی، اما هر چه میگذشت زشت تر میشدی و بزرگ تر و بزرگتر که در نهایت روزی رسیدی که خیلی بزرگتر شدی و قصد پرواز داشتی و شنا که با مخ سقوط کردی، در نهایت روزی در کنار طویله ای هم شکلان خویش را بدیدی که همانند او بودی و بو گند مطبوع خویش را میدهندی، خوشحال شدی و برفتی و پرسیدی ماااا و هنوز سوالش تمام نشده بودی همه گفتندی مااااااا و آن روز بود که فهمیدی که گاب بودی و مادرش درون سلط وی را بر سر راه گذاشته بودی و آن سلط همان تخم اردک استوانه ای بودی

اردک تک تک اردک لک لک

نه بابا اینکه شعر عمو پورنگ بودی که

 

 

میان شکل قو با شکل اردک

شدی هموزن گاو و شکل تمبک


نوشته شده در جمعه 92/9/15ساعت 10:27 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |

بور زنی مرا خوشش آمدی و به دنبال من بیفتادی و من از وی گریزان بودی و از دستش فرار کردمی همی، هر چه من بیشتر فرار کردمی وی نیز تند تر میامدی و من ترسان و هراسان میدویدی و به وی میگفتمی که هوووی تاغار چه میخواییی مگر خودت پدر و برادر نداشتی؟؟؟ بگفتا بوسه ای از تو ای یار زیبا؟؟؟ بگفتمی قر نیا با کی بودی همی؟؟؟ بگفتا خر شو دیگر و بایستی عزیزم، من ولی خر نشدمی و دوان دوان دویدمی و به کوچه ای رسیدمی و خوشحال به آن کوچه رفتمی و به تهش که رسیدمی فهمسمی ( فهمیدمی) که کوچه نبودی و بن بست بودی و من ماندمی و حوضمی و بور زن، قدم قدم عقب رفتی و او تند تر جلو آمدی و به زور مرا بوسیدی، بوسه نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو، ععع اونکه حسنی بودی، بوسه نگو نیش مار بگو، همانجا به قاعده ی گردویی مکان مورد نظر باد کردی و بور زن نیز فرار کردی، و به دنبال شخصی دیگر در شهر همی گشتی و من مکان بوسه را با لیمو ضد عفونی بکردمی

ببوسیدم مرا یک زن بوری

بگفتم هوی خره مگر تو کوری؟؟

بدنبالم میا کوچه به کوچه

ندادم بوسه من مکن تو زوری


نوشته شده در شنبه 92/8/11ساعت 6:41 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak