سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
نبرد ایران و اسرائیل



























یار جکیگوری

همیشه از تشابه اسمی خودم و دیوید بکهام لذت میبردم تا اینکه چند  روز پیشا به خواب فرو رفتم، خواب دیدم که در حالی که دارم با نافم بازی میکنم فرزند پدرسوخته ام می آید و میگود که پدددددر پدر پدر
منم میگم که : جانم عزیزم؟؟؟
میدونی که دیوید بکهام بخاطر فرزندش پول داده که ادامه این کارتون میگ میگ را بسازند و آخر سر اون گرگه اون بز بالداره را بخوره؟؟؟
بله عزیزم میدونم، اصلا خودم خبرشو بهت دادم ها، خوب حالا که چی؟؟؟
که چی و چماغ جهیزیه ی بی بی چی خوب زهر مار دیگه، تو برای من حاضری چکار کنی؟؟؟ از پدر بودن فقط قد دراز کردی؟؟؟
نه عزیزم من اگر دراز هم نبودم باز پدرت بودم، ولی خوب چکار کنم اون از اولشم دنبال درسو اینها نبود و همه ش به فکر فوتبال بود، بالاخره باید کارش به ثمر برسه
بچه: من نمیدونم خلاصه اگه دوست داری من بهت افتخار بکنم تو هم یه همچین کاری برای من بکن
و اون پدر سوخته من را به دنیای کارتون و قصه وارد کرد، اما با پولی که من داشتم نه فلفلی نه قلقلی ، نه مرغ زرد کاکولی هیچکس بهم محل نذاشتت، تا اینکه یک پیر زن مهربون به اسم کدو قلقله زن پیدا شد و قبول کرد بصورت مفتانی جهت قل خوردن کدو را عوض کنه و بجای اینکه بره خونه دخترش چاق بشه و چله بشه و بعد بیاد تو منو بخور بره رژیم بگیره و بعد بیاد منو بخوره؟؟؟ چمیدونم اصلا خودمم چی چی گفتم، در کل الان حس میکنم اگه تو همین خوابم بمونم و بیدار نشم بهتره، بچه ای که توی خواب به آدم افتخار نکنه تو بیداری لابد میخواد به افتخار من دست بزنه و منم یکم روی افتخارم حساسم آخه


نوشته شده در دوشنبه 93/7/7ساعت 11:5 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

ببین این فتح ز استفناح تا کی
زساقی مست شو زین راح تا کی
در این اقداح صورت راح جانی
نظاره صورت اقداح تا کی
چو مرغابی ز خود برساز کشتی
صداع کشتی و ملاح تا کی
تو سباحی و از سباح زادی
فسانه و باد هر سباح تا کی
نفخت فیه جان بخشی است هر صبح
فراق فالق الصباح تا کی
چو جان بالغان لوحی است محفوظ
مثال کودکان ز الواح تا کی
چو فرمودست رزقت ز آسمان است
زمین شوریدن ای فلاح تا کی
از آن باغ است این سیب زنخدان
قناعت بر یکی تفاح تا کی
جراحت راست دارو حسن یوسف
دوا جستن ز هر جراح تا کی
ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت
زچشمت ساختن نواح تا کی
چو نفس واحدیم از خلق و واز بعثت
جدا باشیدن ارواح تا کی
دهان بربند در دریا صدف وار
دهان بگشاده چون تمساح تا کی
دهان بربند و قفلی بر دهان نه
ز ضایع کردن مفتاح تا کی


نوشته شده در شنبه 93/3/24ساعت 8:59 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

استاد داود در تک بیتی های خود میفرماید که:

مجنون به فکر لیلی و لیلا خودش مجنون به غیر

یارب بکن در انتها این قصه را ختم به خیر

در جایی دیگر در ترانه ای که استاد فرهاد اون را خونده شاعر میفرماید:

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده با بازار و خریداری نیست

آنکس که خریدار بدو رآیم نیست

وآنکس که بدو رآی خریدارم نیست

هر چی فکرشو میکنم وهر چقدر تحقیق کردم، در مورد عشق هیچ قانونی پیدا نکردم، همیشه یه جای کار میلنگه، البته خیلی ساله که من خبری از عشق واقعی تو زندگی های مردم ندیدم، ممکنه زن و شوهری با هم سالها زیر یک سقف زندگی کنند ولی این دلیلی بر عشقشون نیست، بیشتر تو این زندگی ها یک نفر داره از خودگذشتگی میکنه، بیشتر زن و شوهر ها همدیگر را تحمل میکنند، قدیم برای زنها زندگی مشترک سوختن و ساختن معنا شده بود و به خانه بخت رفتن با لباس سفید و برگشتن با کفن سفید بود و به این تحمل زجر افتخار هم میکردند، امروز ولی دختر ها سنت شکنی کردند و تقریبا با عملکردی مثبت در پی پس گرفتن حق پایمال شده چندین قرنی خود هستند، اما به شرطی که این سری از اون ور بوم نیفتند، چیزی که هست هر دختر و یا پسری دقیقا نمیدونند برای چی دارند ازدواج میکنند، یعنی برای فرار از شرایط مجردی دست به این کار میزنند و هر دو گروه هم به دید معجزه به ازدواج مینگرند، یعنی انتظار دارند که یک نفر بیاد و اونها را خوشبخت بکنه و از اون حالت قبلیشون نجاتشون بدهد و تا این طرز فکر همراه هر دختر و پسری باشه سرانجامی جز طلاق در انتظار این افراد نیست، ایکاش روزی برسه که هیچ دختر و پسری بدون علم و برای فرار از مجردی ازدواج نکنند و روزی برسه که لیلی و مجنون با عشق زمینی به عشق آسمانی هم برسند

فعلا کافیه کسی اگه سوال داره بپرسه

دی:


نوشته شده در سه شنبه 93/2/9ساعت 9:18 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در چهارشنبه 92/12/21ساعت 8:9 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 92/11/25ساعت 12:40 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 92/11/4ساعت 10:38 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |

این هم دومین اثر دادا داود بعد از رفتن به کلاس نقاشی


نوشته شده در سه شنبه 92/10/24ساعت 4:20 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

خیال او زوصل ناکسان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به روحم ضربه زد چیزی نگفتم
که این ضربه ز بوس ناکسان به
به داغ ضربه اش مردن بر این در
به جان او که از کل جهان به
به حق که زنده رود آب حیات است
و این شیراز ما باید شود له
اگر چه قافیه رفتست از دست
ولی این له بود حقا از آن به
همه دانند حافظ بهترین است
ولیکن گفته داود از آن به

نوشته شده در پنج شنبه 92/10/12ساعت 10:51 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |


Design By : Pichak