سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پایه عکاسی مونوپاد



























یار جکیگوری

ببین این فتح ز استفناح تا کی
زساقی مست شو زین راح تا کی
در این اقداح صورت راح جانی
نظاره صورت اقداح تا کی
چو مرغابی ز خود برساز کشتی
صداع کشتی و ملاح تا کی
تو سباحی و از سباح زادی
فسانه و باد هر سباح تا کی
نفخت فیه جان بخشی است هر صبح
فراق فالق الصباح تا کی
چو جان بالغان لوحی است محفوظ
مثال کودکان ز الواح تا کی
چو فرمودست رزقت ز آسمان است
زمین شوریدن ای فلاح تا کی
از آن باغ است این سیب زنخدان
قناعت بر یکی تفاح تا کی
جراحت راست دارو حسن یوسف
دوا جستن ز هر جراح تا کی
ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت
زچشمت ساختن نواح تا کی
چو نفس واحدیم از خلق و واز بعثت
جدا باشیدن ارواح تا کی
دهان بربند در دریا صدف وار
دهان بگشاده چون تمساح تا کی
دهان بربند و قفلی بر دهان نه
ز ضایع کردن مفتاح تا کی


نوشته شده در شنبه 93/3/24ساعت 8:59 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

استاد داود در تک بیتی های خود میفرماید که:

مجنون به فکر لیلی و لیلا خودش مجنون به غیر

یارب بکن در انتها این قصه را ختم به خیر

در جایی دیگر در ترانه ای که استاد فرهاد اون را خونده شاعر میفرماید:

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده با بازار و خریداری نیست

آنکس که خریدار بدو رآیم نیست

وآنکس که بدو رآی خریدارم نیست

هر چی فکرشو میکنم وهر چقدر تحقیق کردم، در مورد عشق هیچ قانونی پیدا نکردم، همیشه یه جای کار میلنگه، البته خیلی ساله که من خبری از عشق واقعی تو زندگی های مردم ندیدم، ممکنه زن و شوهری با هم سالها زیر یک سقف زندگی کنند ولی این دلیلی بر عشقشون نیست، بیشتر تو این زندگی ها یک نفر داره از خودگذشتگی میکنه، بیشتر زن و شوهر ها همدیگر را تحمل میکنند، قدیم برای زنها زندگی مشترک سوختن و ساختن معنا شده بود و به خانه بخت رفتن با لباس سفید و برگشتن با کفن سفید بود و به این تحمل زجر افتخار هم میکردند، امروز ولی دختر ها سنت شکنی کردند و تقریبا با عملکردی مثبت در پی پس گرفتن حق پایمال شده چندین قرنی خود هستند، اما به شرطی که این سری از اون ور بوم نیفتند، چیزی که هست هر دختر و یا پسری دقیقا نمیدونند برای چی دارند ازدواج میکنند، یعنی برای فرار از شرایط مجردی دست به این کار میزنند و هر دو گروه هم به دید معجزه به ازدواج مینگرند، یعنی انتظار دارند که یک نفر بیاد و اونها را خوشبخت بکنه و از اون حالت قبلیشون نجاتشون بدهد و تا این طرز فکر همراه هر دختر و پسری باشه سرانجامی جز طلاق در انتظار این افراد نیست، ایکاش روزی برسه که هیچ دختر و پسری بدون علم و برای فرار از مجردی ازدواج نکنند و روزی برسه که لیلی و مجنون با عشق زمینی به عشق آسمانی هم برسند

فعلا کافیه کسی اگه سوال داره بپرسه

دی:


نوشته شده در سه شنبه 93/2/9ساعت 9:18 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در چهارشنبه 92/12/21ساعت 8:9 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 92/11/25ساعت 12:40 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |


نوشته شده در جمعه 92/11/4ساعت 10:38 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |

این هم دومین اثر دادا داود بعد از رفتن به کلاس نقاشی


نوشته شده در سه شنبه 92/10/24ساعت 4:20 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

خیال او زوصل ناکسان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به روحم ضربه زد چیزی نگفتم
که این ضربه ز بوس ناکسان به
به داغ ضربه اش مردن بر این در
به جان او که از کل جهان به
به حق که زنده رود آب حیات است
و این شیراز ما باید شود له
اگر چه قافیه رفتست از دست
ولی این له بود حقا از آن به
همه دانند حافظ بهترین است
ولیکن گفته داود از آن به

نوشته شده در پنج شنبه 92/10/12ساعت 10:51 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |

روزی اردکی 5 تخم مرغ داشتی البته تخم اردک بودی، که چهارتا گرد و یکی استوانه بودی، و یکی استوانه هم بیشتر تکان میخوردی و هم بیشتر صدا میدادی، خلاصه اردکها به دنیا آمدندی و آن یکی هم از تخم اردک استوانهای شکل بیرون کشیدندی، که فهمیدندی آن یکی بابقیه خیلی فرق داشتی که از همه هم زشت تر بودی به طوری که به جوجه اردک زشت دو معروف شده بودی، اردک نیز که تحصیل کرده بودی به جوجه اردک زشت گفتی که نگران نباشی خره که تو بعدا از همه زیبا تر خواهی شد و جد بزرگم همی همچنین فرزندی داشتی که بعدش قو از آب در آمدی و تو نیز قو هستی و جوجه اردک زشت نیز خوشحال بودی که زوری قو خواهد شدی و زیبا، به همین خاطر به همه فخخر بفروختی و روزها کنار جوق گذر عمر بدیدی و آیینه ای به دست میگرفتی و تفاوتهای خویش را با قو میشمردی، اما هر چه میگذشت زشت تر میشدی و بزرگ تر و بزرگتر که در نهایت روزی رسیدی که خیلی بزرگتر شدی و قصد پرواز داشتی و شنا که با مخ سقوط کردی، در نهایت روزی در کنار طویله ای هم شکلان خویش را بدیدی که همانند او بودی و بو گند مطبوع خویش را میدهندی، خوشحال شدی و برفتی و پرسیدی ماااا و هنوز سوالش تمام نشده بودی همه گفتندی مااااااا و آن روز بود که فهمیدی که گاب بودی و مادرش درون سلط وی را بر سر راه گذاشته بودی و آن سلط همان تخم اردک استوانه ای بودی

اردک تک تک اردک لک لک

نه بابا اینکه شعر عمو پورنگ بودی که

 

 

میان شکل قو با شکل اردک

شدی هموزن گاو و شکل تمبک


نوشته شده در جمعه 92/9/15ساعت 10:27 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |

بور زنی مرا خوشش آمدی و به دنبال من بیفتادی و من از وی گریزان بودی و از دستش فرار کردمی همی، هر چه من بیشتر فرار کردمی وی نیز تند تر میامدی و من ترسان و هراسان میدویدی و به وی میگفتمی که هوووی تاغار چه میخواییی مگر خودت پدر و برادر نداشتی؟؟؟ بگفتا بوسه ای از تو ای یار زیبا؟؟؟ بگفتمی قر نیا با کی بودی همی؟؟؟ بگفتا خر شو دیگر و بایستی عزیزم، من ولی خر نشدمی و دوان دوان دویدمی و به کوچه ای رسیدمی و خوشحال به آن کوچه رفتمی و به تهش که رسیدمی فهمسمی ( فهمیدمی) که کوچه نبودی و بن بست بودی و من ماندمی و حوضمی و بور زن، قدم قدم عقب رفتی و او تند تر جلو آمدی و به زور مرا بوسیدی، بوسه نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو، ععع اونکه حسنی بودی، بوسه نگو نیش مار بگو، همانجا به قاعده ی گردویی مکان مورد نظر باد کردی و بور زن نیز فرار کردی، و به دنبال شخصی دیگر در شهر همی گشتی و من مکان بوسه را با لیمو ضد عفونی بکردمی

ببوسیدم مرا یک زن بوری

بگفتم هوی خره مگر تو کوری؟؟

بدنبالم میا کوچه به کوچه

ندادم بوسه من مکن تو زوری


نوشته شده در شنبه 92/8/11ساعت 6:41 عصر توسط داود نجفی نظرات ( ) |

گلستان داود
حکایت هفتم:
داود همی به خواب فرو رفتی و در خواب همی اسب مراد را سوار شدی ، البته فکر کنم که اسب خودش پنچر بودی، خلاصه که در خواب یک فروند و یا شادی هم دستگاه فرزند پسری بودی که متعلق به داود بودی و اسمش نیز داود 2 بودی و مث فنر بالا و پایین میپریدی، داود که عصبانی گشته بودی گفت: مرگ تاغار بچه، و بچه گریه کردی همی ، داود که دید نمیتوان کاری کرد به فرزندش بگفتی که چه مرگت است دلبندم؟؟؟؟ دلبندش نیز بگفتی که چرا پسر داوید بکهام دستور داده بودی که این میگ میگ خورده شده بودی و تو نمیتوانی دستور من را انجام دهی؟؟؟ داود همی کمی فکر کردی و گفتی : قر نیا عزیزم خودم هر کاری بگویی انجام خواهم داد همی، داود 2 بگفتی که من هم میخواهمی که شخصیتی از این کارتون ها یا قصه ها به دستور من تغییری درش ایجاد شودی، داود همی قبول کردی و به راه افتادی و سراغ کارگردان و موش و گربه برفتی، به وی گفتی که هی کارگردان میشود که این موشه توسط گربه یک لقمه چرب و نرم شودی؟؟؟ کارگردان هم گفتی که چرا نمیشود عزیزم؟؟؟ صد میلیون دلار میشود همی!!!!  داود دست درون جیب خود کردی و تمام دارایی خود را که هزار تومبان بود در آوردی و گفتی که نمیشود راست هزار تومن این موشه را بکشی و این گربه وی را لقمه ی چرب و نرم که نه ولی خشک و سفت بکندی؟؟؟ کارگردان بگفتی با هزار تومبان فقط میتوانم بگویم که موشه به تو فحش بدهدی، من با دستانی دوبرابر از پاهایم به سمت کارتون بعدی راه افتادمی و این ماجرا آنقدر ادامه داشتی که داود خسته شدی و سراغ شخصیت های درون کتابها برفتی، ولی پول داود که کافی نبودی که، نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچکس بهش محل نذاشتی نه کبری از تصمیمش منصرف شدی و نه ریز علی خلاصه در نهایت با رشوه دادن صد تومبانی به کدخدا توانستمی خرش را با نهصد تومن راضی کنمی که به حسنی سواری دهدی و بوی گندش را تحمل کندی و این گونه بود که حسنی مجبور نشدی به حمام بروی و من نیز جلوی فرزند سر بلند که نه ولی سر متوسط باشمی

میان اسم من تا اسم دیوید
تفاوت از زمین تا آسمان بید


نوشته شده در جمعه 92/7/5ساعت 2:14 صبح توسط داود نجفی نظرات ( ) |


Design By : Pichak