• وبلاگ : يار جکيگوري
  • يادداشت : دل تکاني
  • نظرات : 1 خصوصي ، 19 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    به نام خدا

    سلام

    يه چيزي بگم؟
    من نمي دونم چرا يه اندازه ي شماها(داودخان و خيلي هاي ديگه) مشتاق نيستم که ببينم آخرش چي مي شه!!
    نه که برام مهم نباشه هاااااااااااا!!!

    اما خب حس مي کنم آخرش هنوز معلوم نيست! (درسته خدا مي دونه، اما نبايدم جبرگرا بود خب {منظورم شما نيستيد، به طور کلي گفتم}).

    راستش من دلم مي خواد با وجود همه ي کثيفي دنيا، اون لحظات و اون آدماي خوبش رو سوا کنم و يه کوچولو خوش باشم!
    يعني من خيلي دنيا طلبم؟...

    مي دونم نامرداي دنيا سرجاشون هستن و روز به روزم بيشتر مي شن...
    و نمي تونيد تصور کنيد گاهي منم چقدر از دنيا متنفر مي شم...
    اما...

    نتونستم منظورم رو برسونم :(
    پاسخ

    سلاممي دونين خانم گويا همه ماها آرزو داريم که يه همچين کاري بکنيم ولي اين دنيا شده مث يه ظرف بادوم که ما نمي دونيم کدومشون تلخن و کدومشون شيرين ، يعني تا نخوريم نمي فهميم ، اگه بخواييم همه آدمهاي خوب را يه جا جمع کنيم چون همه را نميشناسيم يه هفت هشت نفري بيشتر دستمون را نمي گيرندهمه از دنيا متنفر ميشيم ولي اين دنيا مهم نيست ، ماها اين مسير را بايد به جلو بريم حالا چه از ميان بر و چه راه هاي طولاني و بيابوني و ...مهم اينه که همه قراره به يه ايستگاه برسيم